تبليغاتX
تاریخ و ادبیات لرستان

قوم ديگري كه همزمان و به موازات عيلاميها بر بخشهايي از لرستان تسلط داشته ،كاسيها بوده اند .در مورد ريشه نژادي اين قوم كه گويا در مناطق شمالي و غرب لرستان اقامت داشته اند ،اختلاف نظر وجود دارد . عده اي از محققان و باستان شناسان آنها را بوميان نخستين لرستان و خرم آباد دانسته و تعداد زيادي آنان را شعبه اي از قوم آريايي پنداشته كه پيش از ديگر اقوام آريايي ماد و پارس به ايران مهاجرت كردند و پس از مدتي اقامت در كوههاي قفقاز و سواحل درياي خزر سر انجام به سلسله جبال زاگرس پناه برده و در كوههاي لرستان اقامت گزيده و پس از آميزش با بوميان محل باني تمدن تازه و درخشان شده اند .به هر حال علي رغم اظهاراتي كه درباره ريشه نژادي اين قوم بيان شده ،آنان در زمان خود متمدن ترين ملل عصر خود بوده اند.

كاسيها چيره دستي فوق العاده اي در ساختن مصنوعات مفرغي به دست آوردند .آنان مهمترين قبايل كوهستاني زاگرس شمرده مي شدند و پيشه دامداري داشته و با زباني كه با عيلامي قرابت داشت سخن مي گفتند .آنان سوار كاراني دلير و جنگجو بودند و بارها با همسايگان خود از جمله عيلاميها و بابليها در افتادند.آنها حتي توانستند دولت بابل را سرنگون ساخته و مدت شش قرن بر آن سرزمين حكمراني نمايند .حكومت كاسيها بر بابل در نتيجه شكست از عيلاميها به پايان رسيد .آنها پس از شكست از عيلاميها به سرزمين كوهستاني خود يعني لرستان بازگشتند.

نخستين قومي كه بر لرستان حاكميت داشته است ،عيلاميان بوده اند .آنها از نژاد بومي ايران (آسيانيك ) بوده و از چگونگي تشكيل جوامع و ابتداي تاريخ ايشان اطلاع درستي در دست نيست. ولي آنچه مسلم است ،از اوايل هزاره چهارم و پيش از ورود اقوام آريايي به ايران ، موفق به ايجاد دولتي در بخشهايي از سرزمين ايران شده اند.

 دولت عيلام شامل خوزستان، لرستان امروزي، پشتكوه و كوههاي بختياري بوده است . بابليها اين سرزمين را (الام ) يا (الامتو )يعني كوهستان و شايد كشور طلوع خورشيد مي ناميدند .

شهر هاي عمده آن عبارت بودند از : شوش ،اهواز ،ماداكتو (صيمره – دره شهر )و خايدالو كه در جاي

خرم آباد امروزي بوده است .

شهر خرم آباد در عهد عيلاميان گويا پايتخت سلسله اي بنام سيماشكي بوده است . عيلاميها در مدت چند هزار سال هويت خود را در برابر اقوامي نيرومند چون سومريها ،آكديها ،بابليها و آشوريها همچنان حفظ كردند و عاقبت به جهت اختلافهاي داخلي و جنگلهاي خانگي از دشمن خود آشور شكست خوردند     (654 ق.م) و از صفحه روزگار به عنوان دولتي مستقل بر افتادند.

 

 نمونه ای از مفرغهای لرستان

 

 

نوشته شده توسط مهدی ویس کرمی در پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 0:7 | لینک ثابت |
منبع :نشریه ی لور

روزنامه های اطلاعات و کیهان آن زمان پی در پی سراغ علی میردریکوندی را می گیرند، عکس و ترجمه ی کتابش را چاپ می کنند،و همه سراغ این نویسنده ی لرستانی را می گیرند. انجمنهای ادبی طرفدار او می شوند، و هر نشریه ایی راست و دروغ درباره ی گونگادین مطلب چاپ می کند.

***************

تحقیق و پژوهش: مهدی ویس کرمی(عضو شورای نویسندگان نشریه ی لور)     

ادامه ماجرا را در نشریه ی لور بخوانید........

 


نوشته شده توسط مهدی ویس کرمی در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 13:7 | لینک ثابت |

بی گمان اغلب کسانی که موسیقی لری را گوش می دهند با نغمات شکوهمند«علی سونه، علیدوستی، علیوسی»،«میرنوروزی»،«ساریخانی»،«عزیزبگی» کمابیش آشنایند. این ترانه ها آنچنان با تار و پود زندگی مردم آمیخته شده که اکثر لرستانی ها در جمع یا تنها در شادی و یا غم آنها را زمزمه می کنند. اما شاید عامه ی مردم کمتر در مورد این نغمات و وجوه تسمیه ی آنها اندیشیده باشند.

اشعار و ملودی هائی که دارای بار احساسی و موسقیائی بی مانندی هستند. این احساس بی نظیر مورد اذعان کسانی که حتی لرزبان نیستند نیز قرار گرفته است.اشعاری که درد، رنج، شادی، عزا، جنگ ... و از همه مهمتر تاریخ دیار لرستان،  در بین آواهایشان آنها نهفته است.

نغمه ی «میرنوروزی» که به نام شاعر گرانقدر لرستانی میرنوروز است.میرنوروز در اواخر عهد صفوی می زیسته است تاریخ زندگی اش را هنرمندانه اینگونه در ابیاتی سروده است.

یکصد و سی و سه از بعد هزاری / بگذرد بر من به سختی روزگاری

و آن چنان که از اشعارش بر می آید چندان دل خوشی از صفویان نداشته است.

تن برهنه در بن غاری چو خفاش / بهتر از دیدن روی قزلباش

نغمه ی عزیزبگی را به فردی روشندل به نام عزیزبگ نسبت می دهند، وی از طایفه چگنی بوده است که ساکن پشت بازار خرم آباد بوده و در کوی و برزن نغماتی را اجرا می کرده است که تحت همین نام مانده اند. ظاهراَ وی در سال 1320 درگذشته است.

اما علیدوست شاعری دلسوخته و قهرمانی شکست خورده است که از تاریخ زندگانی اش اطلاع چندانی در دست نیست.شاعری که اشعارش حاکی از دلی سوخته چون شقایقهای دیارش است. نغمات دردمندانه ای را که امروز ما به عنوان «علی سونه» از آنان یاد می کنیم اکثراً منسوب به علیدوست هستند.همین اشعار و ترانه های زیبایی که خوانندگان لر در ابتدای تصانیف همراه با نوای سحرانگیز کمانچه با شکوه و سوز و گدازی منحصر به فرد اجرا می کنند.

اساتیدی همچون مرحوم علیرضا حسین خانی، مرحوم پیرولی کریمی، سبزعلی درویشی و... این نغمات را با اصالت ذاتی شان اجرا می کرده اند.

 

نمونه هائی از نغمات علیدوستی

 

شؤ هَمه شؤ دِه خیالت مِئزنم دَم  /  روز که موهَ نئ دئارِت کشتِمَه غَم

 

روزگار اَه چنینی دیَه زیتری رؤ   /  کُشتمه بَرف نِسار و صاعقه شؤ

 

پئ کشو پئ نَکَشِئت تؤرِم دئاره  /  خین خُم رسوام مِئکه اَر بَرف نَوارَه

 

چئ بَکم دَس اجل بُرّی نهالم  /  روزگارم شیوه سه کافر وِه حالم

 

روزگار چی باد و باد چی روزگاره  /  عُمر آیِم چی باد صر صر مِئ گواره

 

مه چنی تشنه تونم نه تشنه ی آؤ  /  تشنه اییم نمئ شکنه صد جوم برفآؤ

 

نه مئ یای نه مئ ری نه مئ زنی سر  /  نآؤنم دلگیر بی یه، یا کردیه قهر

 

سفرکه یه رو دؤ رو کشی وِه سالئ  /  رت بوئِت وه او دوسه کم نَکَه خیالئ

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی ویس کرمی در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 18:20 | لینک ثابت |

آری اینجا همان سرزمینی است که روزگاری دارالغرور خوانده می شد، امروز غرور ما هم مورد چپاول آشکار کفتار صفتان تفرقه افکن قرار می گیرد! ننگتان باد! ننگتان باد!

بار دیگر پس از اقدام ننگین نشریه های کیهان کاریکاتور و دختران این بار مجله ی سپاس آشکارا این قوم شریف را مورد اهانت قرار داده است. انگار دیوار کوتاهتر از دیوار ما پیدا نکرده اند.

مدیر مسئول و سردبیر این نشریه ی ننگین (سپاس)محمدرضا سعیدی پور و جالب تر آنکه مشاور فرهنگی آن علی موسوی گرمارودی است.

دولت و مسئولین که خطرات و پیامدهای ناگوار این اهانتها را بهتر از ما می دانند.لازم است با بانیان این جریانات برخورد جدی نمایند.

شایسته هر چه سریعتر مسئولین این نشریه مخصوصا علی موسوی گرمارودی (که همه ی ما تا کنون ایشان را به عنوان چهره ایی فرهنگی شناخته ایم) از مرم شریف لر عذرخواهی کنند.

بار خدایا این است سزای قومی که همواره در خدمت ایران بوده است، این است پاداش مرزنشینان غیور غرب ایران که هزارن سال است در برابر متجاوزان ایستاده اند، این است سزای فاتحین حاج عمران، مرصاد و ......

   

با این وجود حقیر تمام لُرهای غیور و شریف را به سعه ی صدر و خویشتنداری دعوت می کنم، به حمد الله این ماجرا با تلاشهای به عمل آمده از مجاری قانونی و مدنی در حال پیگیری است؛ نشریه مذکور توقیف و مدیر مسئول آن نیز در بازداشت است.قوم شریف لُر همواره در خدمت ایران عزیز بوده و به ایرانی بودنش بالیده است.و این بار نیز قوم لر نجابت وحمیّت مثال زدنی اش را به رخ همه ی کسانی که به خیال خام خود سودای تفرقه و اختلافات قومی را در ذهنشان می پرورانند، خواهد کشید.و به تفرقه افکنان و فرصت طلبان اجازه نخواهد داد به نام مردم لر به اهداف قبیحشان دست یابند.   

 

 

اَلهُم اجعَل عَواقِبَ امورنا خیراً

 

*****************

لینکهای مرتبط با موضوع :

 توقیف نشریه ی سپاس

اعتراض نمایندگان مناطق لر نشین به وزیر ارشاد

نشریه ی لور

نوشته شده توسط مهدی ویس کرمی در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 13:41 | لینک ثابت |

و بدین ترتیب علی میردریکوندی در سالهای آغازین دهه ی چهل، سوژه ی اول مطبوعات و محافل فرهنگی ایران می شود، اوج این هیاهو در تابستان سال 44است که تلاشهای جویندگان، برای یافتن علی میردریکوندی بی نتیجه می ماند.

 

منبع : نشریه ی لور  *  تحقیق و پژوهش : مهدی ویس کرمی (عضو شورای نویسدگان لور)

برای مطالعه قسمتهای قبلی مقاله روی پیوند زیر کلیک نمایید.

http://www.loor.ir/nuke/modules.php?name=News&file=article&sid=580

 اما نظر آمریکائی های مشغول در کمپ بدرآباد نیز در این رابطه جالب توجه است،آنان علی میردریکوندی را گونگادین می نامیدند.و اعتقادات درونی علی و رابطه ی وی با خدا در نظر آنان بسیار شگفت می نمود.

حتی زمانی که فرمانده ی آمریکایی های کمپ بدرآباد تصمیم می گیرد ناشیانه علی را دست بیندازد با پاسخ قاطع و جالب او مواجه می شود.

فرمانده ی آمریکایی عنوان می کند که :«شنیده ام گونگادین (لقبی که امریکائی ها به علی میردریکوندی داده بودند)اشیائی را از پادگان مخفیانه بیرون برده است و من می خواهم که او را از اینجا بیرون کنم ونامش را در دفتر سیاه ثبت کنم».

فرمانده ی امریکائی به دنبال این اظهارات انتظار دارد که علی به دست و پایش بیفتد و پوزش بخواهد و او را التماس کند.اما علی با سادگی و با قوّت قلبی که حاکی از ایمان راسخش به خدای متعال بود، اینگونه او را پاسخ می دهد:«اگر شما نام مرا در دفتر سیاه ثبت کنید، من نیز در روز جزا خدا را وادار خواهم کرد تا همان کاری را در حق تو انجام دهد که تو امروز در حق من انجام می دهی».

به دنبال خروج نیروهای بیگانه از ایران ستوان همینگ به انتشار کتاب علی میردریکوندی تحت عنوان «بهشت برای گونگادین نیست» که به زبان انگلیسی تألیف شده بود، همت می گمارد، اما متاسفانه به دلیل هزینه های گزاف چاپ و حروف چینی کتاب در آن زمان، از داستان شصت هزار سطری تنها حدود چهارصد سطر در انگلستان منتشر می شود.

انتشار این کتاب در انگلستان سر و صدای زیادی به پا می کند و کتاب «بهشت برای گونگادین نیست»چندین جایزه ادبی کشور انگلیس را به خود اختصاص می دهد و همه برای یافتن علی میردریکوندی یا به قول خودشان «گونگادین» به تکاپو می افتند. همه کنجکاو دیدن گونگادین و تحویل جایزه اش به وی، می شوند.

برای اثبات این مدعا مقدمه کتاب «بهشت برای گونگادین نیست»به قلم فردی به نام ر.ث زاهنر (که ظاهراً ناشر کتاب بوده است، و در دانشگاه آکسفورد مشغول به کار بوده است)را می آورم.

«مانند ژنرال دوگل او بی رقیب و تنها بود، به عنوان یک مرد و یک نویسنده باید مقایسه را همین جا پایان داد. او علی میردریکوندی نام داشت، ولی ترجیح می داد گونگادین خوانده شود دهقانی بود از سرزمینهای وحشی لرستان (شایان ذکر است کاربرد این نوع تعبیرات در باره مردم ایران تا حدودی از طبع استعماری و خود برتربینی کاذب انگلیسیهای آن زمان ناشی است، و نگارنده نیز برای رعایت شرط امانت آنها را همانگونه که در مقدمه ی کتاب آمده است، می آورم.)در جنوب غربی ایران و در هیچ قاموسی نمی شد او را باسواد نامید وقتی من در سفارت انگلیس در تهران کار می کردم او به عنوان خانه شاگرد به منزلم آمد و شش هفته پهلویم بود و سپس ناپدید شد.این تمام آشنایی من و او بود.خارق العاده ترین شخصیتی که تا کنون در همه عمرم ملاقات کرده ام، یعنی مصنف این کتاب.

به نظر می رسید که حتی کثافت را به خاطر خود آن دوست داشت.در عین سادگی و بی تکلفی صاحب طبعی ستیزه جو بود.شما را می خنداند اما وانمود می کرد که نمی داند برای چه شما می خندید و انسان ناگزیر از خود می پرسید آیا او در همان حال، در ته دلش به من نمی خندد؟

چون دهقان بی چیزی بود حق نداشت سواد داشته باشد، معذالک پیش خود نوشتن فارسی را یاد گرفته بود.چگونه و کجا من نمی دانم.و پس از ورود نیروهای انگلیسی و امریکایی به ایران در دوران جنگ، با همین شیوه پیش خود انگلیسی را نیز آموخت.از روی کتاب فرهنگ لغت و از راه گوش کردن به مکالمه سربازان انگلیسی و خواندن کتاب انجیل سن ماتیو که یک پیش نماز مسیحی به او داده بود.

نتیجه این خودآموزی نثر انگلیسی این کتاب است که به صورتی قابل توجه تشویق آمیز و تأثر انگیز است.به نظر من وقتی او عبارتی را غلط می نوشته خود متوجه می شده، اما عقیده داشته همانطور که خودش فکر می کند اگر بنویسد بهتر است.

و چه کسی می تواند مدعی شود که زیبایی نامحدود و لایتناهی به مراتب بهتر از زیبایی محدود و تعریف شده نیست و یا یک سرازیری مطلق و بی انتها به مراتب گویاتر از یک سراشیب خاک ریز محسوب نمی شود.

او تا سال 1949با آقای همینگ در تماس بود و از آن به بعد از او خبری ندارم.سال گذشته من از کمک مسئولان ایرانی برای آنکه از سرنوشت او با خبر شوم برخوردار گشتم، اما تاکنون کوشش هایم در این را بی نتیجه مانده است.اکنون که این کتاب سرانجام انتشار یافته است، امیدواری بسیاری دارم تمام آنان که به این ماجرا احساس علاقه می کنند، کوشش های خود را برای یافتن او دو برابر کنند، تا گونگا (که هرگز از هیچکس هیچ چیز انتظار نداشته است)سرانجام بتواند پاداش خود را دریافت دارد.»

ر . ث زاهنر

دانشگاه آکسفورد- 14 مارس 1965

به دنبال این ماجراها غلامحسین صالحیار کتاب «برای گونگادین بهشت نیست»را ترجمه می کند.این کتاب ابتدا به صورت پاورقی در روزنامه ی اطلاعات و سپس در سالهای آغازین دهه ی 40کتاب جیبی «برای گونگادین بهشت نیست» در ایران منتشر می شود. و با انتشار این اثر نام علی میردریکوندی در سراسر کشور بر سر زبانها می افتد.و عده ای درصدد بر می آیند تا او را بیابند.و بدین ترتیب علی میردریکوندی در دهه ی چهل سوژه ی اول مطبوعات و محافل فرهنگی ایران می شود، اوج این هیاهو در تابستان سال 44 است که تلاشهای جویندگان، برای یافتن علی میردریکوندی بی نتیجه می ماند.

پس از این ماجراها عده ای فقط به این دلیل که علی میردریکوندی را پیدا نکردند، شروع به افسانه سرایی و دروغ پردازی درباره ی او کردند، عده ای کتاب «برای گونگادین بهشت نیست»را ساخته و پرداخته ی انگلیسیها خواندند و ناجوانمردانه کوشیدند تا این «میر لرستانی» و حقایق زندگی اش را انکار کنند. عده ای هم با غرض و یا از روی بی اطلاعی او را مرتاضی هندی خواندند و هویت لرستانی و حتی ایرانی وی را انکار کردند و سعی نمودند اذهان جامعه را منحرف سازند. اما زهی خیال باطل! دنیا علی میردریکوندی یا گونگادین را شناخته بود.

اما به راستی سرنوشت علی میردریکوندی چه شد؟

داستان زندگی، و زندگی داستانی اش به کجا ختم گردید؟

سرانجام گونگادین میرِ لر،کسی که همه ی پشت میزنشینهای آکسفورد سراغش را می گرفتند به کجا کشید؟

آری کسی که کودکی اش را در کوهستانهای قحطی زده ی لرستان گذراند و خود و خانواده اش را قوتی جز بلوط نبود، جوانی و میانسالی اش گاه به دنبال بیگانگان برای فرا گرفتن زبان انگلیسی و گاه از شهری به شهری برای سیر کردن شکم خود و خانواده اش به کارگری و چوپانی مشغول بود؟ کسی که زندگی و عُمرش قصه ی رنج و درد بود، برای پیری و مرگش هم جز رنج و درد مگر انتظار دیگری می توان داشت؟

ادامه دارد......

منبع : نشریه ی لور 

 

نوشته شده توسط مهدی ویس کرمی در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 0:1 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar