پنجمین بار بود که حکیم توس را از نزدیک دورود می دادم، از اینکه دیگر بار مزار حکیم بزرگ فردوسی را زیارت می کردم در پوست خود نمی گنجیدم دوست داشتم در آن سالها می بودم و می دیدم که فردوسی به چه دری که نمی زد تا اینکه کتابش این حماسه بی نظیر دنیا از تنگ نظری ها،آتش کین و ... حفظ شود و به دست آیندگان برسد. دوست داشتم قلم و مرکب حکیم را می دیدم و شمع و چراغی که شبانگاهان تا پاسی از شب تنها شاهد آن مرد بزرگ بودند، و آن رنج بردن ها در «سال سی» را می دیدم. دلم می خواست در آن لحظه خودش هم بود و می دید که:
بناهای آباد گردد خراب ز باران و از تابش آفتاب
و می دید که کاخ منظوم و بلندش تا ابد ورد زبان مردمان این دیار خواهد بود.
اما هیاهوی ملت هم مثل همیشه دیدنی بود.
همه در آن باغ مصفا با دوربینهایشان عکسهای رنگارنگ از هم می گرفتند : « خانم ببخشید، کمی اونو تر بشین، رو سنگ خوبه، خوبه... آماده سه، دو، یک...» ظاهربینانی که حتی روی سنگ مزار فردوسی هم عکس می گرفتند، وقتی از او خواستم تا برخیزد تا فاتحه بخوانم برای اینکه از بالای عینک آفتابی اش به من نگاه کند ابروهای کج و مأوجش را تا موهای رنگ کرده اش بالا برد و نگاهی به من انداخت و پوزخندی زد....
اما داخل باغ هم، همان آش و همان کاسه .....همه یا از هم دیگه عکس می گرفتند و یا بستنی میل می کردند. و عینک آفتابی می خریدند، به جرئت می گویم بعضی حتی نمی دانستند که اینجا کجاست؟
اما چیزی که مرا مثل همیشه که به توس می آمدم آزار می داد اینها نبود، آنچه هم مرا می آزرد و هم از آن لذت می بردم خاکساری مردی بزرگ در برابر حکیم فردوسی بود ،انگار نه انگار که در گوشه ای از این باغ خرّم، گرامی مرد دیگری غیر از فردوسی در خاک آرمیده بود، در منتها الیه ضلع غربی باغ قبری کوچک بود، دقیقاَ مساوی خاک، من این مرد را از نوجوانی ام خوب می شناختم، مثل دفعات قبل من نیز چون خودش بر خاک نشستم و فاتحه ای نثار روحش کردم، در آن هیاهو به جز من فقط یک نفر دیگر آنجا بود. فاتحه می خواند . یاد آن شعر خودش افتادم:
«بر خراب این ابر شهر شگفت انگیز
بر مزار آن شکوه و شوکت دیرین
ما پریشان نسل غمگین را
بر سر اطلال این مسکین خراب آباد
فخر باید کرد یا ندبه
شوق باید داشت یا فریاد؟
بارها پرسیده ام از خویش
نسل بدبختی که مایانیم
وارث ویران قصور و قصه ی اجداد
با چه باید بودمان دلشاد؟
یادها یا بادها، یا هر چه بودا بود بادا باد.»
با دست خار وبرگهای خشکیده ی روی مزارش را کنار زدم روی سنگ کوچکی فقط این چنین نوشته شده بود:
مهدی اخوان ثالث م امید 1369 ، 1307
عکس روز: خودتان مقایسه کنید...

اما مزار اخوان

قبل از هر چیز از همه ی دوستان به خاطر ابراز محبتشان سپاسگزارم . و باز خرسندم که دیگر بار فرصتی باقی ماند تا هوای پاک کوهستانهای لرستان را استشمام کنم...
شهرهای که بر دشتها بنا شده بود و تنها هزینه آبیاری پارکهایشان به اندازه بودجه عمرانی سال ما می شد، کویر و جنگل و دریا، از کویر بیشتر لذت می بردم ولی هوای سنگین شمال آزارم می داد. الحق که برای ما هیچ جا دیار خودمان نمی شود.
و اما مشهد فقط زیارتش خیلی چسبید، یک نصفه روز سراغ کافی نتی گشتم تا جویای احوال دوستانم شوم ولی در آن دیار هر سوراخ و سنبه ای تبدیل به هتل، سوئیت ، زائر سرا و... برای چاپیدن مسافران اغلب تنگدست شده بود. و کافی نتهای که بعد از دقیقه ها انتظار فقط جمله معروفthe page can…. .حتی دکه ی مطبوعاتی و کتابفروشی هم به سختی پیدا می شد.
انگشتانم هم با تایپ بیگانه شده اند. ولی به قول دوست عزیزم رضا خرم آبادی در آن هیاهو و همهمه احساس آرامشی غریب به انسان دست می داد.عکسهایی هم دارم که به تدریج قرار می دهم. دوباره از همه ی دوستانم ممنونم و شرمنده که فرصت پاسخ به کامنتها برایم پیدا نشد.
شاید فرصتی شد و سفرنامه ای نوشتم.
عکس روز: السلام علیک با علی بن موسی الرّضا( در آن فضای معنوی من چون دیوانگان عکس می گرفتم)

دوستان عزیز چند روزی مسافرت هستم، اگر قسمت باشد زیارت(مشهد) می روم اگر پیغامهای مسنجری و کامنت هایتان در وبلاگ لرستان در گردش گیتی را پاسخ ندادم حمل بر بی ادبی اینجانب نشود. اگر عمری باقی بود و به وطن بازگشتم دوباره در خدمت دوستان خواهم بود. البته در صورت دسترسی به اینترنت سعی می کنم جویای احوال دوستان باشم.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست شب میکشم
چراغهای رابطه تاریک اند
چراغهای رابطه تاریک اند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد .
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
یا علی مدد/ خدا نگهدار
راستش از دوستانی که مجله اینترنتی لک را منتشر می کنند، مطلبی دیدم که بسیار ناراحت شدم. دوستی عنوان کرده بودند که لرها و لک ها اینقدر از هم متمایزاند که کردها از ترکها !!
البته این مطلب رو به حساب همه ی هم استانیهای لک زبانمان نمی گذاریم زیرا همان طور که برای آن دوستمان کامنت گذاشتم بسیاری از دوستان صمیمی بنده لک زبان هستند و فرهنگ و ادبیات لکی جزئی لاینفک از تاریخ، ادبیات و موسیقی لرستان است. حتی در طول یکصد سال اخیر تلاشهایی هم که برای کوچاندن برخی از طوایف لرستان صورت گرفته است نتیجه نداده است و حتی زور هم نتوانسته است مردمی را از وطن و هویتشان براند. حالا من در عجبم که چرا این دوستمان اینگونه ساز جدایی و اختلاف بین لرها و لکها را می نوازد. این اظهار نظر دوستمان حتی باعث شگفتی دیگر هموطنانمان هم شده است!!
گذشته از این مسائل اگر لکها را هم قومی جدا به حساب بیاوریم باز بحمد الله تاریخ و فرهنگ لرستان به قدری غنی است که از حقانیت خود دفاع کند. لرستان پیشینه ای چند ده هزار ساله پشت سر دارد و در این میان نه لرها قصد مصادره ی لکها به سود خودشان را دارند و نه این کار برایشان سودی دارد که در پی آن باشند.
اینها همه به کنار والله من یکی خیلی دوست دارم باباطاهر الشتری باشه!!
فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
و هستی ام به یک شماره ثبت شد:
18 صادره از خرم آباد.
راستی امروز تولدمه،8 شهریور تقویم رو نگاه کنید کودک خوش یمنی نبودم.
من که این روزها حالم خیلی گرفته و اصلا از 8 و18 و حتی خودم خوشم نمیاد.
بی خیال... ما چیکاره ایم. به قول خیام:
گر آمدنم به خود بدی کی آمدمی ور نیز شدن به من بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
عکس روز :این گل رو که اتفاقاً بهار امسال تو الشتر(سراب کهمان) گرفتم تقدیم می کنم به همه ی ساکنان دیار به یاد ماندنی لرستان اعم از لک و لر

در برخی از کُتب تاریخی (منتخب التواریخ، تاریخ مردوخ و...) از لُرها و طوایف معروف آن تحت عنوان کُرد نام برده شده است. به عنوان مثال شرف خان بدلیسی می نویسد : « عشایر چگنی در میان عشایر کُرد ایران شهرتی بس بزرگ دارند.» و باز می آورد :« طایفه ی چگنی از شجاعت و شهامت و دلاوری از سایر اکراد ایران ممتاز است.» و یا در برخی از کتب تاریخی از طوایف بیرانوند، حسنوند، سگوند و... تحت عنوان کُرد یاد شده است.
باید گفت این ادعا به دلایل زیر یک خطای محض تاریخی است.
1- همبستگی نژادی لُر و کُرد و قرابت سرزمین و زبانهای آنان با یگدیگر.
2- استناد برخی از کتب و منابع تاریخی به افسانه ها و مطالبی که ریشه و سندیت تاریخی ندارند مثلاً رشید یاسمی عنوان می کند الوار و اکراد از نسل نوح(ع) هستند!!
3- معنی لغوی واژه کُرد نیز در این بین بی تأثیر نیست؛ کُرد در لغت به معنای صحرا نشین و گله دار است، و با توجه به خوی صحرا نشینی لُرها این عنوان برای این قوم نیز به کار برده شده است. در کُتب تاریخی لفظ کُرد برای تمام اقوام صحرانشین زاگرس به کار رفته است .
4- مقیم بودن برخی از طوایف لُر(نظیر چگنی و ...) در کردستان عراق و تکلم آنان به زبان کُردی. این اقلیت مذهب شیعه مذهب هستند و از آنان به عنوان کرد فیلی نیز یاد شده است.
البته غرض از آوردن این مطالب خدای ناکرده به هیچ و جه برتری جویی نژادی نیست. این نکته را از این رو می گویم که مثل دفعات قبل دوستان بنده را متهم به مرزکشی نکنند و در راستای آشنایی با شعرای لر به معرفی مختصری از دو شاعر لر ( از طایفه ی چگنی ) می پردازیم. برای معرفی این دو شاعر از کتاب مشاهیر لر استاد عزیز ایرج کاظمی استفاده کرده ام
عبداله سلطان چگنی
در قرن یازدهم هجری می زیسته است. وی سالها حاکم بخشی از خراسان بوده است. وی از طایفه بزرگ چگنی بوده است.عبداله سلطان دارای قریحه روان و ذوق سزشار ادبی بوده است .
اشعار زیر از اوست:
بگذشت عمر و موی میانی نشد نصیب کامی زلعل غنچه دهانی نشد نصیب
پژمرده سر زند گل عیشم از شاخ بخت نخل مرا، بهار و خزانی نشد نصیب
از دل و دیده سراغت کردم غافلت کردم و داغت کردم
آه دل، تند چو شد می ترسم سینه فانوس چراغت کردم
ملا وارسته چگنی
او نیز از طایفه بزرگ چگنی است و نامش امام قلی بیگ است. او مدتها در هند به سر برده است. او در زمان شاه عباس دوم در اصفهان می زیسته است. بیت زیر از ملا وارسته چگنی است.
ای ز آتش عذار تو گلها شراره ها چشم ترا فریب و فسون از اشاره ها
از بس که چرخ،کشتی دریادلان شکست این بحر یک سفینه شد از تخته پاره ها
عکس روز: خدایش کوه و کمرون هم قشنگه-!!!

